تبليغاتX
تنها من و احساسم

تنها من و احساسم

بلندم کن

خدایا... دستم به آسمانت نمیرسد، اما تو که دستت به زمین میرسد "بلندم کن".

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 دی1390ساعت 8:32 بعد از ظهر  توسط زهرا  | 

...

خدایا میشه ازت خواهش کنم کمک کنی؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 دی1390ساعت 7:10 بعد از ظهر  توسط زهرا  | 

بی پناه تر از همیشه ام...

نمی دونم چیکار کنم، اینکه آدم ندونه میخواد چه خاکی به سرش کنه واسش از همه چیز بدتره

شاید اگه اونموقع که گفت میخوام ازدواج کنم باهاش بیشتر صحبت می کردم و دلیلشو بیشتر میپرسیدم اینطوری نمیشد

شاید اگه اینقدر بدبخت نبودیم  که من مجبور نبودم اینهمه دور از خونه باشم و نتونم اتفاقاتو کنترل کنم اینطوری نمی شد

اصلا نه شاید اونمو قع که دیگه ادامه تحصیل نداد ما سهل انگاری نمی کردیم اینطوری نمی شد

نه حتما اگه خیلی وقتها بخاطر هیچ و پوچ تحقیر نمی شد الان اینطوری نمیشد که همه مون بشینیم و دست رو دست بذاریم و ببینینم که روز به روز بدبختر میشه

خدایا تو هستی؟ تو اصلا زنده ایی؟ پس چرا هیچکاری نمیکنی؟

بخدا همه چیزت دروغه. تو الان نباید میذاشتی اینطوری بشه حالام که اینطوری شده نذار اینقد زجر بکشیم

احساس میکنم اون بالا نشستی و داری فقط عذابمون میدی. به خدا با این کارات به نتیجه ایی نمیرسی. مثل اینه که با نوک خنجر رو تنه ی درخت بنویسی "زنده باد درخت".

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااا دارم خفه میشم میفهمی؟

دارم میمیرم میفهمی؟

آخه من باید حرفمو به کی بگم؟ بابا بخدااا کم آوردیم. بخدا بریدیم.

نمیدونم بالاتر از تو کی هست که از دست تو بهش پناه ببرم. خدااااا ازت بدم میاد تا حالا فقط خودم بودم حالا خانواده امم کشیدی وسط.

آقا تسلیم من خیلی ضعیف تر و بدبختر از این حرفام که تو بخوایی یه همچین بلایی سرمون بیاری. ...

ضعیف. تو که هیچ کاری از دستت برنمیاد چرا خودتو خدا میدونی؟؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 آذر1390ساعت 6:37 بعد از ظهر  توسط زهرا  | 

عشق بازی کوچک

برای یک عشق بازی کوچک
چراغ ها را خاموش می کنم
عریان تر از همیشه
کنار واژه هایم دراز می کشم
واژه هایی که برای تو گفته ام
زنگ یک شب طوفانی در گوشم صدا می کند
_اما_
واژه هایت کاری به کار من ندارند
می غلتم روی واژه ها...
آنها از تو به من وفادارترند
.....
آباژورها را روشن کن..
این واژه ها قصد تجاوز ندارنـــــــد.....!!!!!
..
.
.
.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 آبان1390ساعت 9:32 قبل از ظهر  توسط زهرا  | 

شاید فردایی نباشه...

آخییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییش

خدایااااااااااااااااااااا شکرت بخارطر این لحظه های قشنگی که فقط مااااااااااال منه

این نسیم پاییزی که خنکیش بیهووووووووووووووووووشم میکنه

تمومه روح و جسممو نوازش می کنه. عاشقتم که اینقد بهمون حال میدی.

مرسیییییییییییییییییی خداااااااااااا

هر چند باهات قهرمااااااا ولی دوستت دارم و میبوسمت شاید فردایی نباشه یا شاید فردا نباشم که ببوسمت ...

به همه اونایی که دوستشون دارم میگم دوستتون دارم

شاید فردایی نباشه یا شایدم فردا نباشم که بهشون بگم دوستتون دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 آبان1390ساعت 5:56 بعد از ظهر  توسط زهرا  | 

خیلی وحشتناکه...

خدایا خیلی دنیای وحشتناکیه...

خیلی ترسناکه این دنیا

یه لحظه که فکر می کنم اگه توام نباشی یا اگه توام مثل بقیه باشی چقدر فجیعه

اصلا باورم نمیشه یه همچین چیزایی رو دارم تو زندگیم می بینم

اصلا باورم نمیشه دارم با یه همچین آدمهایی زندگی می کنم

احساس میکنم تو یه کابوس وحشتناکم همش خدا خدا می کنم که زودتر تموم بشه. زودتر بیدار بشم

جلوی روی خودت همه چیز بهت می گن

همه جور تهمت ناجور بهت میزنن

همه نوع فکری در موردت می کنن 

اصلا نمیدونم چطور باید برخورد کنم که درست باشه اصلا تعادل رفتاریمو از دست دادم

کاش هیچوقت این آدمها رو تو زندگیم نمیدیدم

تاثیری که روی روح و روانم گذاشتن نابودم کرده

همه ی انرژیمو برای ادامه ی راهم ازم دارن میگیرن. چقد وحشتناکه

خدایا دلم میخواد هوااااااااااااااااااااااااااااااااااااار بکشم

کجایی پس؟

بدم میاد از این وابستگی روانیی که به اون پیدا کردم

تو رو خدا یه کاری کن...

من غریبم. یا امام رضا...

...

هرکی صداش به آسمون میرسه برام دعا کنه

+ نوشته شده در  جمعه 3 تیر1390ساعت 0:37 قبل از ظهر  توسط زهرا  | 

یه سلام تازه و دوباره...

سلام وبلاگ جونم.

دلم خیلی برات تنگ شده بود. منو ببخش که یه مدت نبودم.

من دوباره دارم یه دوره ی جدید از تنهایی رو تو زندگیم تجربه می کنم...

البته الان یه 5 ماهی میشه که این دوره تنهایی شروع شده. خیلی مشغولم

دلتنگیهام خیلی زیاده. چند شب پیش میخواستم شروع کنم به نوشتن خاطرات شبهای تهران...

اما نتونستم. دو خط نوشتم بعد تا صبح گریه کردم. نمیدونم...

اعتراف می کنم اینجا خیلیییییی چیزهای وحشتناک رو به چشمهای خودم دیدم

کلا ترانه و ریتم زندگی تو اینجا خیلی متفاوته.

امیدوارم دوووم بیارم.

خدا، تنهام نذار تو ای پناه بی کسی ها و دلخستگیهام...

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 خرداد1390ساعت 2:57 بعد از ظهر  توسط زهرا  | 

خدایا

تو عشق دنبالت گشت، نبودي

تو شکست دنبالت بودم، نبودي

تو پيروزي بخاطرت اشک ريختم، نبودي

تو هواي دانشگاه همه اش دنبال هواي تو بودم که استشمامت کنم، نبودي

تو تنهايي هاي وحشتناک خوابگاه، تو هر گوشه اش دنبالت بودم، نبودي

تو ضجه هايي که تو نماز خونه نصفه شبها مي کشيدم، نبودي

تو قلب هر کس و ناکسي، هر نامردي دنبال عشقت بودم، اما نبودي

تو ياس و نا اميدي دنبالت بودم اما نبودي

تو اميد و آرزو دنبالت مي گشتم، نبودي

تحقير شدم، له شدم، اونموقع ها که داشتم خرد ميشدم دنبالت بودم اما نبودي

غرق شدم، تو نفس کم آوردنام دنبالت بودم، نبودي

تو سردرگميهاي وحشتناکي که تو قعر چاه نا اميدي و بدبختي گرفتار بودم، دنبالت گشت اما نبودي

حالا ميخوامت، اما نيستي

آخه خدايا کجايي پس؟

اصلا هستي؟

دارم تحليل ميرم فقط يه کوه کم دارم، که برم رو قله اش و از ته دل فرياد بزنم اونقدر که تموم بشم

اونقدر که ديگه نفسم بالا نياد

اما نه الان که نشستم و دارم تو سکوت به فريادهاي خودم گوش ميدم انگاري عذابي که ميکشم صد چندانه

خدايا چرا نمي شنوي، چرا بعضي وقتها چشمهاتو مي بندي و گوشهاتو ميگيري که چيزي نشنوي؟ هان؟

دارم خفه ميشم، کو نفس؟ کو هوا؟کو انگيزه واسه نفس کشيدن؟

……………

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 آذر1389ساعت 9:21 قبل از ظهر  توسط زهرا  | 

تولدم...

منو از من بگيرو باورمکن

نميدونم چرا منتظرم؟ اصلا نميدونم منتظر چي هستم؟

نميدونم…..

امروز تولدمه، هنوز ازت خبري نيست، هنوز بهم کادو ندادي

دلم يه کادوي سنگين ميخواد، نه از نظر مالي منظورم نيست

خودت بهتر ميدوني از چه نظر مي گم سنگين

دلم ميخواد کادوت يه جيزي باشه که خيلي دوستش دارم، يه چيزي که مدتهاست دلم ميخواد و تو تنها کسي هستي که ميدوني چي ميخوام

نميدونم شايد اصلا روز تولدمو يادت نباشه، شايدم يادت هست ولي برات مهم نيست

اميدوارم اينطوري نباشه، اصلا کاش يادت رفته باشه

نميدونم اين انتظار چيه

ولي هر چي هست داره ديوونه ام مي کنه، ديگع امونمو بريده

امروز که تولدمه روزه گرفتم، از امروزتصميم گرفتم خودمو بکشم!

از دست اين شخصيت کوچيکي که تو درونم ميجوشه و شخصيت بزرگترم رو به بند کشيده خسته شدم، از دست تحقيرهاش، شکست هاش، ندونم کاريهاش، دوست داشتن هاي بي موردش ، همه و همه

تصميم خودمو گرفتم، ميخوام بکشمش، ميخوام تيکه تيکه اش کنم

بعد از اينکه کشتمش اون خود بزرگترمو بجاش ميذارم و بهش عشق مي ورزم، اصلا عاشقش مي شم شايد اونموقع بتونم عشق رو تجربه و يا اصلا معنا کنم….

خدايا خيلي تنها و خسته ام…. خيلي

اينو که ديگه ميدوني

خدايا نذار اين تنهاييا نابودم کنه

تقديم با عشق

زهراي عزيزم تولدت مبارک

+ نوشته شده در  شنبه 22 آبان1389ساعت 9:13 قبل از ظهر  توسط زهرا  | 

دعام کنین

سلام

میدونم خیلی بی معرفتم، دیگه واسه توام ناز می کنم که بیام یه چیزی رو دلت بنویسم

اما ببخش منو چون واقعا درگیر و گرفتارم

هفته ی بعد دفاع دارم!!!

خیلی برای این پروژه زحمت کشیدم، خیلی.

حالا واقعا دلم میخواد بعد اینهمه سختی و تنهایی و بی کسی که کشیدم حالا نتیجه اشو ببینم

امیدوارم که خوب بشه

خدایا کمک کن، مثل همیشه باز وقتی که حس یه غریق رو دارم میبینم که فقط تویی که میتونی کمکم کنی

فقط تویی...

هر چند من بی معرفت و بد و گناهکار شدم، خب باشم

از خدایی تو که کم نشده!

کمکم کن مهربونم.

دعام کنین.

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 مهر1389ساعت 12:2 بعد از ظهر  توسط زهرا  | 

ماه مهمونی دلها

حالم خیلی گرفته بود

نمیدونم چرا

فقط میدونم که به شدت دپرس بودم

بهت گفتم دلتنگم...

موهامو نوازش کردی و گفتی نگران نباش

دیگه از فردا همه چی تموم میشه

دیگه از فردا روزای آرامش شروع میشه

دلم قرص شد به آرامشی که گفته بودی...

.... …... …..

خوابیده بودم خیلی عمیق

همیشه وقتهایی که خیلی دلتنگم میخوابم به قصد مرگ

اونروز هم نزدیکای غروب با اینکه احساس گشنگی داشتم اما با دلتنگی خوابیده بودم

یهو تو خواب یه حس آرامش عجیبی وجودمو گرفت

اینقد این آرامش عجیب و عمیق و قشنگ بود که

با حالت سبکی عمیقی چشمهامو باز کردم

یه صدای تو گوشم پیچیده بود که حس اون صدا منو مسخ کرده بود

با دقت گوش دادم

این صدا همون ربنای دم افطاره که دل آدمو با خودش میبره به اوج

دیگه خبری از دلتنگی نبود

همش سبکی و عشق بود

تازه اونموقع به حرفت رسیدم

......... …........ ….........

حالا امروز من دوباره دلم به اندازه ی یه آسمون گرفته و

فردا شروع روز آرامشه

فردا دوباره دعاهامون با عشق میره آسمون

........ ….......... ….........

یادمون باشه تو لحظه هایی که به آرامش رسیدیم بقیه رو از دعامون محروم نکنیم.



+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 مرداد1389ساعت 6:10 بعد از ظهر  توسط زهرا  | 

تولدت مبارک گل نرگس

روزی تو خواهی آمد از کوچه های باران

تا از دلم بشویی غمهای روزگاران...

امروز میخوام فقط از امید بنویسم

امیدی که خیلی وقتها دلم میخواست قطره ای ازش تو وجودم میبود

امروز میخوام فقط با عشق بنویسم

با عشق بنویسم که این روزها برام جه معنی داره؟

آخه اصلا چه من بخوام چه نخوام کل دنیا پر از امیده

امیدی که همه منتظرشن

همه تو قلبهاشون دردهایی دارن برای نگفتن

دردهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرو نمیارن

این دردها همه مخصوص تو هستند

همه این دردها رو میذارن یه گوشه تو دلشون تا وقتی که تو بیایی و غم دل برات بگن

اما چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

مهربونم، گل نرگسم، نور امیدم خوش اومدی

امشب میخوایم برات تولد بگیریم

تولدی که قطره های شمعش اشکهامون باشه

و کادوهاش دردا و شرمندگیهامون باشه

میدونم که خیلی خودخواهیه

ولی همیشه عشق اینطوری خودخواهی میاره

ما روزها و شبها رو بدون تو سر کردیم

و حالا که اومدی همه ی دردهای این روزها رو به پات میریزیم

گل نرگسم تولدت مبارک

 

تقدیم با عشق...

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 مرداد1389ساعت 10:53 قبل از ظهر  توسط زهرا  | 

آخر خط...

دیروز صبح نماز صبحم قضا شد

میدونستم دوباره یه خبر وحشتناک در انتظارمه

دیشب همون خبر وحشتناک دوباره مثل قبل ولی بدتر منو در آغوش خودش گرفت

تا 4 صبح خودمو گرفتم که جلوی بچه ها نترکم

از سر درد مغزم داشت میومد تو دهنم

صدای اذان اومد...

بی اختیار قلبم ترکید

شروع کردم به نماز خوندن ، وسطای نماز ترکیدم

فقط اشک ریختم، دیگه غر نزدم

فقط گفتم یا اله العاصین و گریه کردم

بهت اعتراض هم نکردم

فقط گریه کردم و ازت خواستم که خودت یه کاری کنی، قبل اینکه خودم بخوام دست به کار بشم

من دلم میخواد به اراده ی تو بمیرم...

وایسا دنیا من میخوام پیاده شم...

صبح شد...

هنوز چشمهامو باز نکرده بودم که فهمیدم هنوز دارم نفس میکشم...

این قرارمون نیست یادت باشه.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 تیر1389ساعت 6:0 بعد از ظهر  توسط زهرا  | 

سرگیجه های مردن

نمیدونم چی بنویسم و از کجا بنویسم؟!

نمیدونم اصلا میخوام بنویسم یانه؟ دلم میخواد بنویسم اما حسو ندارم باز از اون حساست که میخوام بدون هیچ واسطه ای مثل دست و لب و خط حرف بزنم.

نمیدونم اصلا این کسی که قصد نوشتن کرده منم یا اون من دیگر منه؟!

همه میگن چرا اینقدر تلخ مینویسی؟

ولی خواهش میکنم اینو نگین، مثل خیلی از دوستام نباشین که فقط وقتی میخندم تحملم میکنن و در کنارم هستن.

تلخ مینویسم چون زندگی تلخه، چون دنیا تلخه، چون زمونه تلخه، چون آدمها تلخن، چون حقیقت تلخه...

چون خودم تلخم...

نمیدونم چمه؟ انگاری روان پریش شدم

از خودم خسته ام، از زندگی خسته ام، اصلا عوض شدم...

اون زهرایی که همشه شاگرد اول بود، زهرایی که معدل کاردانیش 19:66 شده بود الان معدل کارشناسیش 14:.. شده

زهرایی که نفر اول جشنواره خوارزمی تو استان بود الآن تنها چیزی که نداره خلاقیته...

زهرایی که همیشه دیگران براش مهم بودن الآن وقتی کسی ناراحته و دل و دماغ نداره سعی میکنه با فرهنگ بازی در بیاره و طرفش نره تا آروم بگیره...

زهرایی که  اینقدر تخس بود که هیچ پسری جرات نزدیک شدن بهش و رودر رو حرف زدن باهاشو نداشت الآن چی شده؟

زهرایی که همیشه دقتش زبانزد بود، امروز اول 3 رکعت نماز ظهر خوندم بعد دوباره 4 تا خوندم بعد موقع تسبیحات حضرت زهرا که شد فقط دو دور تسبیح الله اکبر گفتم!!!

زهرایی که همیشه خوش اخلاقی و مهربونیش حرف اولو میزد طوری که یادمه  کسی بهم دروغ نمیگفت چون خوش اخلاقیم و مهربونیم شرمنده اش میکرد ، الآن به عصبی بودن و تخسی بین دوستام معروفم.

زهرایی که اراده اش مثل کوه بود و همیشه همه بهش حسودی میکردن الآن یه پروژه ی فکسنی که تو 3 ماه تموم میشد و 6 ماهه کش داده اونم تو شرایطی  که بابا 2 ساله بیکار شده و همه  که از من کوچیکترن تو خونه دارن کار میکنن و من باید دنبال کار باشم! داره از خودم عقم میگیره.

معلومه چمه؟ زان شب سرد خزان شبها گذشته روزگاری بر من تنها گذشته...

من چرا تو این دو سه سال اینقدر عوض شدم؟

خدایا من اگه دیگه نخوام زندگی کنم کیو باید ببینم؟

باورم نمیشه یکی اینجوری تحقیرم کنه همش حس میکنم تو خوابم، اصلا به من چه؟ من که کار خطایی نکرده بودم ، ولی نمیدونم چرا اون جلوی همه منو تحقیر کرد و رفت؟

اصلا برای رفتنش لازم نبود اینطوری برخورد کنه، خب مثل آدم میگفت من نمیخوام و میرفت. نمیدونم وقتی بهش فکر میکنم دلم میخواد فقط بمیرم. نمیدونم یه نامرد چطور به خودش اجازه داد؟

من اینقدر ضعیف شدم که اجازه دادم یکی بیاد خوردم کنه و بره، خدایا تقصیر خودم بود نمیدونم چرا ولی همه چی تقصیر خودمه هیچ کیو مقصر نمیدونم حتی اونو.خب لابد از من خوشش نیومد خب اصلا دلش خواست که با من اونطوری رفتار کنه، آخه پس من چه مرگمه؟

تا حالا فکر میکردم همه ی رویاهای زندگیم با ازدواج محقق میشه اما الآن مطمئنم که نه تنها اینطور نمیشه بلکه همین رویاهای قشنگی رو هم که الآن دارم ازم میگیره...

خدایا ازت گله دارم اگه قرار بود که  مردا اینطوری باشن پس ما زنها رو چرا اینطوری آفریدی؟

نمیدونم ذهنم خیلی پریشونه، میخوام یه تصمیم جدی بگیرم، میخوام دیگه به ازدواج فکر نکنم. میخوام تنها بمیرم...

+ نوشته شده در  شنبه 19 تیر1389ساعت 4:3 بعد از ظهر  توسط زهرا  | 

فاصله

اگه فاصله افتاده، اگه من با خودم سردم
تو کاری کردی با دلم که فکرشم نمیکردم
چه آسون دل بریدی از دلی که پای تو گیره
که از این بدترم باشی واسه تو نفسش میره
نمیترسم اگه گاهی دعامون بی اثر میشه
...همیشه لحظه ی آخر خدا نزدیکتر میشه
تو رو دست خودش دادم که از حالم خبر داره

که حتی از تو چشماشو یه لحظه بر نمیداره

تو امید منی اما داری از دست من میری

با دستهای خودت داری همه هستیمو میگیری
دعا کردم تو رو بازم با چشمی که نخوابیده
مگه میذاره دلتنگی،مگه گریه امون میده؟
مریضم کرده تنهایی،ببین حالم پریشونه
...من اونقدر اشک میریزم که برگردی به این خونه
حسابش رفته از دستم،شبهایی رو که بیدارم
شاید از گریه خوابم برد،درا رو باز میذارم


دلم خیلی داغون.دعام کنید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 تیر1389ساعت 7:42 بعد از ظهر  توسط زهرا  |